هر چه باشي شير دل گردون شكارت مي كند
هر چقدر باشي عزيز ايام خوارت ميكند
هر چقدر باشد لبت خندان زبهر ديگران
عاقبت دست طبيعت اشكبارت مي كند
اي بشر از كبر دوري كن كه خوارت ميكند
گر طلا باشي به عالم كم عيارت ميكند
بهر دنيا كذب مي گويي و تهمت مي زني
كذب و تهمت در جهان بي اعتبارت ميكند
در جهان گيرم به قدرت گر شوي بهرام گور
گور چون پيمانه پر گردد شكارت مي كند
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 12:58  توسط بهمن
|
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
----------------------------------------------------------------------------------------
تو یعنی گونه های غنچه ای را
به رسم مهربانی ناز کردن
تو یعنی کوچه باغ آرزو را
به روی گام یاسی باز کردن
تو یعنی وسعت معصوم دل را
به معنای شکفتن هدیه دادن
تو یعنی بوته ای از رازقی را
میان حجم گلدانی نهادن
تو یعنی جستجوی آبی عشق
تو یعنی فصل پک پونه بودن
تو یعنی قصه شوق کبوتر
تو یعنی لذت سبز شکفتن
تو یعنی با تواضع راز دل را
به یک نیلوفر بی کینه گفتن
تو یعنی وسعتی تا بی نهایت
تو یعنی نغمه موزون باران
تو یعنی تا ابد ایینه بودن
برای خاطر دلهای یاران
تو یعنی در حضور نیلی صبح
گلی را به بهار دل سپردن
تو یعنی ارغوانی گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو یعنی مثل شبنم عاشقانه
گلوی یاس ها را تازه کردن
تو یعنی حجم رویای گلی را
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی پونه را زیر باران
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی بی ریا چون یاس بودن
و یا به شهر شبنم ها رسیدن
تو یعنی انتظار غنچه ها را
میان شهر رویا خواب کردن
تو یعنی غصه های زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب کردن
تو یعنی در سحرگاهی طلایی
به یک احساس تشنه آب دادن
تو یعنی نسترن های وفا را
به رسم مهربانی تاب دادن
تو یعنی غربت یک اطلسی را
ز شوق آرزو سرشار کردن
تو یعنی با طلوع آبی مهر
صبور و شوق آرزو سرشار کردن
تو را آن قدر در دل می سرایم
که دل یعنی ترا زیبا سرودن
فدای تو شقایق احساس
و رویای بی آغاز سرودن
مریم حیدرزاده
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:50  توسط بهمن
|
قبل از اینکه خود را از پله های نرده بام ترقی بالا بکشید مطمئن شوید که نرده بانتان به دیواری که باید تکیه دارد
(استفان کاوی)

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 7:26  توسط بهمن
|

شاید باید رفت
شاید ... اما
شاید هم بشه نرفت
شاید شاید شاید شاید ...................
شاید بشه که دیگه شاید نگفت
شاید .......
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 12:38  توسط بهمن
|
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زادو فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای زارو تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش واکن
که می خواهد این این قوی زیبا بمیرد
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:47  توسط بهمن
|